افسانه ی دو پسر و یک دختر به نام های دارا و اردلان و آتوسا

این سه تن هنگامی متوجه مرگ مادر شده و از پیروزی اسکندر در نبرد با اریو برزن اگاه می شوند به سوی لشکریان اسکندر حرکت می کنند و با خود عهد می بندند یا خون این دون صفتان را ریخته و یا خود به سوی مرگ بشتابند . انها در نزدیکی سپاه اسکندر با خود عهد می بندند مرگ یکدیگر را شاهد نباشند تا مبادا مرگ برادر یا خواهر انها را سست کند و از هدف باز دارد به همین دلیل در منطقه ای نزدیک به سد اریو برزن فعلی در مقابل اسکندر قرار می گیرند . ابتدا اردلان این کار را می کند و با کمانی که داشته به سوی لشکریان اسکندر تیری روان میدارد و به میان ان گرگ صفتان هجوم می برد و جان خود را فدای ایران می کند . اسکندر از موضوع اگاه شده و به نوک سپاه میرود و جسد غرق به خون اردلان را می بیند و دلیل را از سپاهیانش جویا می شود و انها نیز اسکندر را از چگونگی موضوع اگاه می کنند و به او می گویند او دیوانه وار به میان سپاه هجوم اورده و قبل از اینکه بتواند کاری از پیش ببرد به هلاکت رسیده است . اسکندر متفکر و حیرت زده از کار جوان دستور می دهد تا جسد را رها کرده و اماده حرکت به سوی تخت جمشید و نبردی دیگر شوند . در این هنگام دارا و اتوسا که شاهد این منظره بوده غضب ناک به سوی سپاه هجوم می اورند و نبردی را اغاز می کنند که می دانستند سرنوشتی بهتراز برادرشان نخواهند داشت . اسکندر با مشاهده این صحنه دستور می دهد ان دو را زنده دستگیر کنند . به گفته تاریخ نگارانی هم چون هرودت این جنگ و گریز تا ظهر به طول می انجامد و عده ای از سپاهیان اسکندر ( در بعضی کتب حتی تا ۱۳ نفر از سپاهیان) به هلاکت می رسند . اسکندر بعد از اسارت دارا و اتوسا ان دو را به سوی خود می خواند و سربازان انها را پیش اسکندر می برند . اسکندر از انها می خواهد دلیل کار خود را بگویند تا شاید در چگونگی مرگ انها سخت گیری نکند . ان دو سکوت می کنند و اسکندر دستور می دهد تا بدن دارا را مثله کنند تا شاید اتوسا ترسیده و دلیل این کار خود که به نظر انان نا بخردانه است را بازگو کند دارا نیز کشته می شود . اتوسا خون برادر را به صورت می مالد و سیمای خود را گلگون کرده به اسکندر می گوید به خدا قصم که این دو برادران من بودند و به خون خواهی امده ایم . مادرمان از ما خواسته که در راه رسیدن به هر هدفی با هم و متحد باشیم تو خون برادران مرا ریختی مرا نیز از مرگ هراسی نیست اگ تو مرا نکشی به خداوند قصم یاد می کنم که روزی خون تو را ریخته و جهان را از شر تو نجات دهم . اسکندر منقلب شده و با نعره ای بلند به سوی اتوسا میرود و شمشیر خود را در قلب او می نشاند تا شاید(اسکندر) ارامش یابد . پس باید درود و صد درود دیگر فرستاد بر روح این جوانان که خون خود را فدای ایران و یکدیگر کردند و تا لحظه ی مرگ از مرگ و همچنین گرگ زادگان و گرگ صفتان تاریخ نهراسیدند.