قسمت اول

روی مبل نشستمو دارم فکر میکنم.وای خیلی بعد از ظهر مسخره ایه حوصلم بد جوری سر رفته.واقعا که این احساس مزخرفه.

امروز مامان بزرگم اومده خونمون.بهش میگیم مامان زری سالاریه واسه خودش.از بین پدربزرگا و مادربزرگام فقط همین یکی مونده.

نکته ای که باید بگم اینه که ایشون موفق به اخذ مدرک فوق دکترا در رشته ی امید به زندگی و مبارزه با بیماری های خطرناک از دانشگاه دارلفنون شدند.دلیل این وفقیت این است که وی چند سال پیشا در پی بیماری که به آن مبتلا بودند در حالت اغماء 3 بار رفتنو برگشتن.

باورتون میشششهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟یکی سه بار بره اون دنیا و برگرده؟

حالا جالب اینجاست زمانی که همه ی ما قطع امید کرده بودیم و اندازه ی 1 دونه بند انگشت هم امید نداشتیم این شیر زنه توانا این بانو سالار منش نه تنها امیده خودشو از دست نداد بلکه زمانی که در یک اتفاق نادر و باور نکردنی ایشون به هوش اومدن و ما رفتیم ملاقاتش به مامانم میگفت برو خونه لوبیا بخیسون من فردا مرخص میشم میام قرمه سبزی میپزم براتون

حالا من هی میگم این شیر زن خیلی بلا و شیطونه شما بگین نه.تورو خدا یه ذره یاد بگیرین

آهاااااااااااااااااایییییییییییییی دخترا با شما بودماااااااااااااااااا

آهااااایییییییییییییییی اونای که تا با دوست پسراتون دعواتون میشه میزنید تو کاره خودکشی و چمیدونم هزار کوفت و زهرماره دیگه یاد بگیرین درس بگیرین.این پیرزن 80 85 ساله یه همچین اراده ای داره من دیگه هیچی نمیگم.

هم اکنون مامان زری این یگانه شیر زنه زمانه این فاتح درهای امید دارن با مامان اینا فارسی 1 نگاه میکنن:

مامان زری:  ان یونگ بزن تو گوشش بزن پدرشو در بیار

_مامان زری تورو خدا انقدر حرص نخور این فقط یه سریاله الان خدایی نکرده سکته میکنی.ماماااان واسش آب بیار داره حالش بد میشه

مامان زری:ای نامرد.ای جانگ وو ه نامرد (با حالت فریاد) آخه این ان یونگ بیچاره چش بود که رفتی این زنیکه رو گرفتی.جاااااااااانگ وو مگه دستم بهت نرسه(اینا رو میگفتو با دست محکم میزد رو پاهاش)

_اوه اوه.مامان  تورو خدا زنگ بزن به این جانگ وو بگو فیلم برداریو متوقف کنه این از دست رفت.

بیا مامان زری جون بیا این آب و بخور حالت جااا بیاد

مامان زری یه چشم غره به من رفت که یعنی چقدر حرف میزنی جایه حساسشه

دوباره شرروع کرد:همه ی مردا همینطورین بابا آخه این بیییاااان طفل معصوم چه گناهی کرده که تو باباش شدی؟؟بابا بزرگتم همینطوری بوود پسرم(خیلی داشت حرص میخورد نگرانش بودم)

_ااااا مامان زری به اون بدبخت چیکار داری؟؟؟اون که همیشه از شما تعریف میکرد.همیشه از روزه آشناییتون میگفت که چطوری با افسونگری دلشو بردین.حیف که بابابزرگ گفته بود اینچیزا رو نگم وگرنه بهتون کامل میگفتم چیا به من گفت.

مامان زری به هویی سریال یادش رفت و برگشت سمت من و گفت:

سامان جوون میدونی مادر؟بابابزرگت خیلی آدمه خوبی بودااااا اما یه سری اخلاقای خاص خودشو داشت.

هی کجایی مرد که یادت بخیر(تجربه ثابت کرده که مامان زری وقتی این جمله رو میگه 2 حالت داره یا میخواد خاطره ی اولین روزی که بابابزرگ و دید تعریف کنه یا میخواد زمانیو که بابابزرگ اومد خواستگاریشو به تصویر بکشه)

در همین هنگام ناگهان ایشون شروع کرد به گفتن تجربیات و طبق معمول خاطرات عاشقانه.

یه نیم ساعت چهل و پنج دقیقه ای که صحبت کردن صدای آهنگ تیتراژه پایانیه سریال توجه همگان را جلب کرد

مامان زری:اوا سامان خدا ذلیلت کنه دیدی نذاشتی سریالمو ببینم؟؟؟؟

_ااااااااا مامان زری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باز شیطون شدیناااااااا.شما داشتین تا همین الان مخ منو........یعنی صحبت میکردین با من.به من چه ربطی داره آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان زری:حالا ندیدی چی شد؟؟؟؟؟

_حرفا میزنینیااااا زری خانوم من کی تا حالا حرف های گرانبهای شما رو ول کردم که الان شما این تهمتو به من میزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان زری ناراحت رو به مامانم که تو آشپزخونه شام درست میکنه میگه:بچه ها هم بچه های قدیم.......................................(این یعنی اینکه میخواد خاطراته بچگیشو برامون بگه که خوشبختانه من اینبار مخاطبش نیستم)


یه لحظه دیدم حواسش نیستو گرم صحبته منم شرایط پیچوندنو فراهم کردمو تصمیم  گرفتم که.................


(ادامه در پست بعدی)

مقدمه

ابتدا از همه ی اون عزیزانی که زحمت کشیدن تشریف اوردن قدم رو چشم وبلاگ بنده گذاشتن صمیمانه متشکرم

باستانیا ی عزیز یه چند وقتی این قضیه تو فکرم بود هی تصمیم میگرفتم اینکارو انجام بدم بعد فرداش پشیمون میشدم.این شد که بالاخره دلمو به دریا زدمو بر روی تصمیمم قاطع شدم

مضمون اصلی داستان تاریخیه اما گفتم شاید خسته بشین یه کوچولو طنز هم چاشنیش کردم و چون اولین کارم هست مطمئنا دارای نقص های بسیاره که امیدوارم به بزرگیه خودتون ببخشید.

نکته ی دیگه ای که باید بگم اینه که من متاسفانه نمیتونم هر وقت قسمته جدید و نوشتم به همه ی دوستان و عزیزانم خبر بدم و لازم میدونم ازتون عذر خواهی کنم و امیدوارم شما عذر خواهی منو بپذیرید.

دوستان عزیز تنها درخواستی که ازتون دارم اینه که نظرات و انتقاداتتونو حتما بهم بگین مطمئنا سازنده خواهد بود و میتونه خیلی به پیشبرد داستان کمک کنه.

قسمت اول و فردا مینویسم و همون موقع هم روی وبلاگ میذارم.

پس تا فردا بدرود